دوستت دارم ها کوتاهند

هستی ام از آن خودم است

و تو ای مرد مغرور من

نخند ؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۳۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط هستی مشرقی نظرات () |

حرف اول دفتر من آمدم

حرف دوم آمدم که بمانم

حرف سوم تو آمدی

حرف چهارم نماندی

حرف پنجم رفتی

حرف ششم رفتم

حرف هفتم خنديدم

حرف هشتم تمام شدم . همين

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۳٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط هستی مشرقی نظرات () |

باد اگر آمد . دستهامان برای او

باران اگر آمد چشم هامان برای او

تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشايد من از حديث

ديو و دوری از تو می ترسم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط هستی مشرقی نظرات () |

پنجره ای می خواهم باز که آن برای تو دست تکان دهم و تو لبخند بزنی ؟

آيا می يابمش ؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢۸ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط هستی مشرقی نظرات () |

وفردا اولين روز از روزهای تنهايی من است

و چون سپيده دمان سر زند

ابر به نظاره خواهد نشست که سر بر کدام دشت خواهم نهاد تا بر دامان او عقده دل خالی کنم

و خورشيد سايه ام را دنبال خواهد نمود تا ببيند در کنار کدامين سنگ اولين روز خويش را سپريی خواهم کرد

ولی هيچ يک نمی دانند...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢۳ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط هستی مشرقی نظرات () |

بی هيچ سخن ؟ 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٢ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط هستی مشرقی نظرات () |

زمستان رفت

زمستان رفت

با آن که سرد بودو پرسوز

ولی من دوستش داشتم .

سفید بود و سفید و بی ریا

و چه زیبا بود جای قدم های رهگذران

و من چه زود دل بستم به زیبائی اش

چه زود و کودکانه دل بستم!

زمستان رفت!

نیمکت های خالی و سرد پارک

گرمایشان را به کودکان می بخشند

از قدم هایم اثری نیست

می روم ، برمی گردم ، اثری نمی بینم!

شک می کنم ، به خودم ، به قدم هایم

آیا قدم هایم گم شده اند ؟

زمستان رفت!

بهارآمد.

می خندم و منتظرش می مانم،

تا زمستان دوباره بیاید

تا باهم باشیم

تا دوباره سنگینی قدم هایم را حس کنم ؟

تا باهم قدمهایم را بشماریم.

منتظر می مانم........  

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٠ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط هستی مشرقی نظرات () |

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش ، بادها ، دلتنگ اند

دستها ، بيهوده ، چشمها ، بيرنگ اند

دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند

برگها می سوزند ، ياد ها می گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش ، عطر ها در راهد

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران

گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند

خواب ديدم در خواب ، آب ، آبی تر بود

روز ، پر سوز نبود ، زخم ، شرم آور بود

خواب ديدم در تو ، رود از تب می سوخت

نور گيسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٥ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط هستی مشرقی نظرات () |


Design By : Night Skin